|
شــــــــبنم احســــــاس |
باز دوباره کتاب ده قصه، ده دعا و چهار پنج تا کتاب از مجموعه ی فسقلی که اسمهاشون یادم نمیمونه روی میز ناهارخوریه. کیف کلاس زبانش روی مبله. مدادرنگی و دفتر نقاشی روی میز وسط هاله. باربیها وسط اتاقش افتادن. جورابش گلوله شده دم در اتاقش افتاده. تلویزیون یکسره روشنه و صداش مغز رو جلا میده. در یخچال و فریزر در روز صدبار بخاطر شیرکاکائو و بستنی باز و بسته میشه. لباساش روی تختش افتادن. و صدای مامان خونه که مرتب احساساتش در فراز و فروده، طنین اندازه که: " صدای تلویزیونو کم کن، بیا بشین زبان تمرین کنیم، از دستگاه پلیرت فاصله بگیر، الهی قربونت برم من، مسواک بزن، پاکت شیرکاکائو رو بنداز تو سطل آشغال، بیا تو بغلم، چقدر حرص بخورم از دستت؟، لباسهاتو بذار توی کمد، بیا یه بوس بده ببینم، واااای چقدر این نقاشی قشنگه و ..." و همه اینها یعنی که دخترک بعد از سه روز که پیش مامان جون و بابا جون و عمه بوده، برگشته خونه و روح زندگی توی خونه دمیده شده. چند روزی بود اصرار میکرد خودش تنهایی بمونه خونه ی مامان جون پیش عمه جون و ما هم دنبالش نریم. هر چند سخت بود اما گذاشتم بمونه. لازم بود تا هم اون قدر ما رو بیشتر بدونه و هم ما قدر اونو. وقتی داشتیم جدا می شدیم گفتم مطمئنی که میخوای بمونی؟ گفت آره، تو هم اگه دلت تنگ شد بهم زنگ بزن! وقتی برگشتیم خونه خیلی زود من و بابایی اعتراف کردیم که خونه بدون حضورش سوت و کوره. اعتراف میکنم که جاش خیلی خالی بود. دلم برای کل کل کردنامون با هم بر سر انداختن کاری کوچک به گردن دیگری تنگ شده بود. برای بهانه گیریهایی که میکرد تا هرطور شده غذایش را نخورد. برای تعریف کردن اتفاقات روزمره اش در مهد با آب و تاب. برای قربان صدقه قد و هیکلش رفتن. برای نشستن و با جدیت نقاشی کردن و تفسیر نقاشیهایش. برای وقتهایی که من با انرژی زیر صفر، بی حوصله ناگتی برایش سرخ میکردم و او با اشتها میخورد. برای حسادتهایش به صحبت کردن من و بابایی با هم. برای شبها که روی تخت می خواباندم و پتویش را تا نیمه رویش می کشیدم. برای نوازش دستها و موهایش. برای بودنش ... + فیلم "لطفاً مزاحم نشوید" رو دیدم. من عاشق نقش پیرزن و پیرمرده هستم. یاد پیرزن و پیرمرد همسایه توی کارتون بارن یارد 1 می افتم! اگه هر دو تا رو دیده باشید، متوجه شباهت اون پیرمرد و این پیرمرد میشید! [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:50 ] [ شـــبنم ]
[ ]
امروز به گواه تقویم روز من است! من یک زنم، یک همسر ... و همسرم باید این را بداند که بخش مهمی از من و زندگیم است. من یک مادرم ... و دخترم باید این را بداند که اگر من نمی توانم مثل خیلی از مادرها، همه وقتم را در اختیارش بگذارم و مثل خیلی از مادرها، خودم را فدای او کنم، اما دوستش دارم با تمام تمام وجودم و تا حد توان برای خوشبختی و شادیش تلاش می کنم. من یک دخترم ... و مادر و پدرم باید این را بدانند که حضورشان در زندگیم مثل آب، برایم حیاتیست. من یک خواهرم ... و خواهر و برادرهایم باید این را بدانند که اگر مشغله کاری و گرفتاری های زندگی امروز، فرصت گپ و گفتهای طولانی به ما نمیدهد، اما خواهری هست که از ته دلش آرزوی بهترینها را برایشان دارد و همیشه آماده است تا سنگ صبور و محرم اسرارشان باشد. وجودشان برایم غنیمت است، حتی اگر دیر به دیر همدیگر را ببینیم. قرار نیست کامل باشم و عالی و بی عیب و نقص ... قرار است خودم باشم. قرار است دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند.
روز همه زنها و مادران دیروز، امروز و فردای ایران زمین مبارک + ببینید: thank you, Mom
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:5 ] [ شـــبنم ]
[ ]
یکی دو روز است تلاوت قرآن را با صدای عزیزی از روی گوشی ام می شنوم. اولین بار فقط شنیدم و لذت بردم. بعد دلم خواست کلماتش را بدانم. کلماتی را که واضح بود در گوگل جستجو کردم. و یافتمش ... و در دلم با خوشحالی داد زدم یافتمش ... بسان ارشمیدس! حس و حال دو کلمه قرآن خواندن با ترجمه اش را ندارم. اما این صدا را دیروز بارها و بارها شنیدم ... این صدا جادو میکند دلت را ... ویران میکند دلت را ... می توانی با آن خدا را حس کنی. یک قرآن کوچک و زیبا داریم. قشنگ است. خط خوبی دارد. خط عثمان طه. ماژیک را برمیدارم. سطر به سطری را که خوانده است هایلایت میکنم. بعد گل یاس را روی سوره آل عمران می نشانم کنار آیات هفده تا نوزده، و گل پریوش را هم در سوره انفال نزدیک به آیات یک تا چهار. حالا نشان دارند. با بودنشان گم نمی شوم.
پ.ن ۱: عاشق آیه سوم سوره انفالم که با مقام نهاوند میخوانی. همان که لحنی لطیف دارد ... نمی شناختم! تو گفتی .. پ.ن ۲: خدایا شکرت! بهانه کم نیست برای نزدیک شدن به تو ... پ.ن ۳: اين روزا دلم خيلي براي دوستاني كه نزديكمون نيستن و تقريبا محاله تصميم بگيري تا آخر هفته يه جوري ببينيشون تنگ میشه! دلتنگي شبيه زمانی كه عزيزي رو در فرودگاه ميذاری، و وقتي اون از گيت رد مي شه و تو نمي دوني بايد از كدوم طرف بري بيرون! [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:15 ] [ شـــبنم ]
[ ]
صبح همزمان با صدای سلام و صبح بخیر آقای خ ، بوی عطر گل یاس هم در راهرو می پیچد. وارد اتاق که می شود سمتم می آید و شاخه های پرگل یاس را روی کیبوردم میگذارد. چشم هایم را می بندم و میگذارم عطر یاس با دلم بازی کند! ذهنم به دیشب بر میگردد. از ساحل دریا بر می گشتیم. ماشین که داخل کوچه پیچید عطر یاس خانه همسایه هم در مشام من پیچید. همین امروز صبح هم دوباره دیدمش. خوب یادم هست که در دلم یک درخت یاس آرزو کردم. و حالا این چند شاخه یاس ... پ.ن: باید دریایی آرامش آرزو کنم برای یک مشت آرامش ... همین قدر هم خوب است! [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:49 ] [ شـــبنم ]
[ ]
یکسالی میشد به یاهومیلم سرنزده بودم. درست از زمانی که بنا به نیاز اکانت جی میل گرفتم. حوصله ایمیلهای تبلیغاتی که برایم می آمد را نداشتم. دیشب برای پیدا کردن آدرس یه دوست خیلی قدیمی وارد یاهومیلم شدم و کنجکاو شدم باکسم را چک کنم. نمیدانم چندصفحه از ایمیلهای بی محتوا را سلکت آل و دیلیت کردم که ناگهان این subject میخکوبم کرد: Birthday فرستنده آشنا بود. یک دوست و همکار قدیمی ... با اشتیاق و عجله باز کردم و این عکس:
شما جای من بودید، چه حالی می شدید؟ من دو حس متفاوت را با هم داشتم ... لبریز از شادی و شرمندگی ... یه اس دادم بهش ... توضیح و تشکر ... نوشت: با توام کهنه رفیق یاد ایام قشنگی که گذشت کنج قلبم گرم است! تو مرا یاد کنی یا نکنی من بیادت هستم! روزگارت خوش باد .. بیشتر و بیشتر شرمنده شدم ... اما باز هم کنار این شرمندگی حس خوبی داشتم ... جالبه که كوچكترين چيزاي زندگي هم مي تونه به روزها و لحظه هاي ما رنگ و بوي تازه اي بده و اونقدر قوي باشه كه از روزمون خاطره ای قشنگ بجا بذاره. پ.ن: ایمیلم رو از گروههای یاهو حذف کردم تا ایمیلهای تبلیغاتی کلافه کننده بهانه سرنزدنم به یاهومیل نشه ... تا منو از دوستانم دور نکنه .. تا حالم بهتر بشه! [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:7 ] [ شـــبنم ]
[ ]
شاید اگر پدرم هم آن سالها یک وبلاگ داشت و اینقدر نرم و لطیف از بچه ها و احساسات پاکشان می نوشت بی تردید معلمی اولین انتخاب شغلی من میشد. حالا هم اگر می توانستم به عقب برگردم و دوباره شغلم را انتخاب کنم معلم میشدم تا با بچه ها بدوم و آواز بخوانم و نمایش اجرا کنم و تشویقشان کنم که بخوانند و بنویسند. مقطع و منطقه و جنس بچه ها هم فرق نمیکند! این روزها با خواندن خاطرات زیبای معلمی دوستان، عجیب دلم می خواهد مثل آنها پروانه شوم ... سبک در رنگین کمان! (که معلمی کردن جز این نیست) تبریک خاص این روز قشنگ به پدر عزیزم و خواهر نازنینم و همینطور به دوستان جان شبنم: غزل بانو و همسر گرامیشان (یک ارتباط گمشده ی پاک، درخت دانش)، مریم بانو (یاس)، آقا رضا (پروای گیلان) و خانم معلم بندری (وبسایت تخصصی کودکان) [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:0 ] [ شـــبنم ]
[ ]
نخست برای بعضی از اتفاق ها جمعی شاد یا ناراحت می شویم. برخی از اتفاق ها اما در دفتر خاطرات افراد جداگانه نوشته شده است. سفر مشترک ما هفت ساله شد! و لازم نيست براي جشن گرفتنش زياد ريخت و پاش كرد. مي شود يك شام خانگي خوب خورد و بعد از آن هم بستني میوه ای و بعد از اينها هم اگر فرصت شد يك فيلم عالي ديد. خلاصه اينكه تبريكات صميمانه شما را پذيرا هستم و به همسر عزيزم هم هفت ساله شدن پیمانمان را تبريك مي گویم. پ.ن: هیچ میدانستی زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی وقتی بود که اسمم را با "میم" به انتها رساندی.
+ هدیه ی هر مناسبتی خوب است که سفر باشد. سفر که باشد همه چیز هست! هدیه این مناسبت زیبا هم فعلاً قول یک سفر سه نفره است. تا چه پیش آید!
ادامه مطلب [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:50 ] [ شـــبنم ]
[ ]
|
|
| [ طراحي : ايران اسکين ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |